|
حالم انقدر بده که دیگه حتی حوصله نوشتن هم ندارم اینجا هم دیگه آرومم نمیکنه! دیگه خوابیدن هم بهم آزامش نمیده خستم خسته تر از همیشه!
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388 14:30 توسط دیوونه |
حالم بده
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 23:43 توسط دیوونه |
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم! + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 2:59 توسط دیوونه |
یه احساسی دارم یه احساس بد شایدم ......! خسته شدم از دست خودم! خسته! لعنت به من!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 20:54 توسط دیوونه |
خدایا حالم بده اعصابم خورده دلم می خواد گریه کنم دلم می خواد تموم شه همه چی دلم می خواد تکلیفم مشخص شه آخی کی دیگه خدا؟ دارم دیوونه می شم چرا هیچ راهی جلو پام نمی زاری؟ خدایااااااااا خستم دلم می خواد یکیو بغل کنم و گریه کنم دلم می خواد بهم بگه همه چیو درست می کنم نمیزارم دیگه بترسی ! نمیزارم دیگه دلت شور بزنه! نمیزارم دیگه احساس غریبی کنی ! نمیزارم ............... خدایا ازت می خوام نجاتم بدی از این مردابی که توشم از این زندگی ۲۰ سال و ۳ماه و ۲ روز هست که تو این دنیام اما هیچ کاری نکردم! نه واسه این دنیا نه اون دنیا می ترسم ! این چیزا باعث افزایش اضطرابم میشه! احساس می کنم بی کسم می ترسم از بی کسی!!!!!!!!!!!!! کمکم کن خدااااااااااااااااااااااااااااااا + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 13:24 توسط دیوونه |
خدایا دیشب بد بود همه خواب ودن منم بی نهایت احساس بی کسی می کردم می دونم تو همیشه با منی اما تویه این کره خاکیت من تنهام!! خدایا امروز تصمیم گرفتم زودبیدار شم مثلا! آخه ساعت ۹ بیدار شدم! امیدوارم شب خوابم ببره و شبی به بدی دیشب نداشته باشم! خوب شروع کنیم دخمل تنبل !! ---------------------------------------------------------------- ساعت ۹ بیدار میشم صبحانه حتما می خورم غذامو یکمی کم می کنم! (آخه وقتی آدم تویه خونه بیکارباشه همش دلش می خواد یه چیزی بخوری در نتیجه چاق میشه کلاس رانندگی ثبت نام کردم! امروز کلاس! خدایا چه جوری برم! خوشم نمیاد (به زور مامانم می خوام برم) می ترسم نتونم! بعدشم بعد قضیه افسردگی از بس تو خونه نشستم و منزوی شدم اعتماد به نفسم اومد پایین پایین! بعدش ارتباط برقرار کردن با دیگران و یه سری کارای عادی واسم سخت شده! خلاصه به خودت خدایا توکل کردم! کمکم کن مثل همیشه!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 11:2 توسط دیوونه |
دلم بدجور گرفته يه غم بزرگي تو سينم احساس مي كنم انقدر بزرگ كه مثل ديوونها بي دليل گريه مي كنم مهشيدم اي كاش هنوز بودي حداقل تورو بغل مي كردم نياز دارم آروم شم اما با هيچي آروم نمي شم دلم مي خواد بميرم دلم مي خواد نباشم خدايا مي ترسم از همه چي وقتي رگ دستمو نگاه مي كنم زندگيم مثل يه فيلم مياد جلو چشام چرا ؟ چــرا؟ چــــــرا؟ چـــــــــرا؟ اي كاش مي دونستم بايد چي كار كنم اي كاش آنقدر بي عرضه نبودم اي كاش! خدايا خستم از خواب كه بيدار ميشم تنم درد ميكنه احساس خستگي روحيم خيلي وقت روي جسمم تاثير گذاشته دلم مي خواد داد بزنمو به همه بگم حالم بده بگم كمكم كنيد خدايا آخه كسي نمي تونه جز خودت از سرزنش خستم از روزگار از خانوادم از دعواهاشون از همه چي از خودم بيشتر از همه خستم ! چرا دارم ديوونه مي شم خدايا مي ترسم كمكم كن + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 16:22 توسط دیوونه |
خدایا نمی دونم چرا دوباره یاده اون افتادم چرا آمارشو گرفتم چرا خودمو زجر میدم اما این بار ناراحت نشدم!! این عشق همیشه تویه سینم دفن می شه!!!!!!!! خدایا با همه مشکل دارم خستم هر چی می خوام امید داشته باشم اما بازم به این نتیجه می رسم که دلم نمی خواد تو این دنیا باشم ! نمی خوام
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 21:2 توسط دیوونه |
داشت بارون ميومد اونم يه بارون تند بارون اونم تندش يه خاطره برام زنده مي كنه! شب بود بارون ميمود تند تند مجبور بوديم با بابا و مامان بريم بيرون بابا ازم خواست كه برم باهاشون با اينكه حوصله نداشتم اومدم هر موقع كه بارون مياد دلم مي گيره! اون شب هم دلم گرفته بود با خودم گفتم بيام شايد تو هم باشي اما مطمئن بودم كه تو نيستي! اما يه حسي داشتم بارون تند تند ميومد بخار روي شيشه رو پاك كردم و بيرون نگاه مي كردم مامان كارشو انجام داد داشتيم بر ميگشتيم تو دلم گفتم خدايا بابا از جلوي مغازش رد شه! كه يه دفعه بابا از همون جا رفت يه حسي بهم مي گفت هست اما آخه تو بارون...! هر چي نزديك تر ميشديم شيشه رو كه بخار كرده بود محكمتر پاك مي كردم ديدمش واي بود يه دفعه ماماني گفت وايسا من كار دارم! بابا يكمي جلوتر از او مغازه اون ماشين پارك كرد! بلافاصله برگشتم تا از شيشه عقب نگاش كنم نمي دونم چرا اما احساس مي كردم جز منو اون هيچ كس تو اين دنيا نيست فقط نگاش ميكردم خيالم راحت بود چون اون منو نميتونست ببينه! نفهميدم چقدر اونجا بود اما زود گذشت ماماني اومد ! ماشين كه داشت حركت مي كرد صوتشو برگردوند سمت ماشين فهميده بود كه يكي داره نگاش مي كنه چند قدم اومد جلوتر اما بابا گاز دادو رفت دلم مي خواست در ماشين باز كنم بدوم بيام بگم بغلش كنم بگم من بودم من داشتم نگات مي كدم اين همه نگات كرد بدون اين كه بفهمي اما اين بار فهميدي! اما چه فايده عزيزه دلم آخ خدايا دلم براش تنگ شده خدايا هر جا هست شاد باشه + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 12:9 توسط دیوونه |
ديروز روز بدي بود! بالاخره تصميمو گرفتم! نرفتن به سر كار! ديروز دعوا شد! بهم گفتن بي عرضه! خيلي چيزاي كع انتظار شنيدنشو رو نداشتم شنيدم! دلشون به حالم مي سوخت! امروز نرفتم سر كار! مي دونم تا سالها مورد سرزنش قرار مي گيرم اما من نمي خواستم برم!!! خدايا خدايا تو از دلم خبر داري!! فقط تو هيچ كس خبر نداره! هيچ كس دركم نمي كنه! دليلام واسشون مسخرست! ديگه نمي تونم گريه كنم!! چون ديروز به اندازه عمرم گريه كردم آخ خدايااااااا بدادم برس چون بي كسم!! حالم خيلي خيلي بده!! خيلي خيلي !!!! + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 14:33 توسط دیوونه |
|